|
غریب سیه ن کیمسه لر منیم بو گوی گونومو اوخشایارکن آغلادیلار یانام فراقینا دؤزمور ،ده ییر بلالی باشا بو اللریم کی سنون تئللرو داراغلادیلار الیم-دیلیم-اوره ئییم-گوزلریم قان آغلایاراق شهر- شهر منی سنسیز گزیب سوراغلادیلار قاییت-قاییت کی جانیمدان داخی دؤزوم قورتاریب آخی دؤزوم زه می سین بیچدیلر، اوراغلادیلار قاییتمادین آدینی دیواریندا اوستونده ن سیلیب قوپارمادیلار، رحمسیز سوواغلادیلار سنین ایپک تئلینین نازینی چکنلرده غریب-غریب اوتوروب دیزلرین قوجاغلادیلار کاش هئچ زامان، منه سنده ن خبر گتیرمیه لر کی اؤزگه یئرده سنی اؤزگه لر قوناقلادیلار
طاهر جهانگیری اردبیل- پاییز 83
کودکانه مثل بابا زیر باران آمدم در پس یک لقمه ی نان آمدم در قنوت سبز یک تسبیح گوی ظاهرا با نام انسان آمدم آمدم وقتی که بابا آب داد ژاله گلدانهای گل را آب داد مادرم در یک شب خوب خدا تشنگی ها را لبی سیراب داد دست سارا سینی و سجاده بود قالبی از دست زاغ افتاده بود روبه مکار حیلت مینمود آمدم وقتی خدا هم ساده بود با شیوع فصل لک آمدم با بادبادک آمدم دستهایم پر ز عطر کودکی آمدم معصوم و کودک آمدم توی جنگلهای زیبای شمال مثل امواج ِ خزر بی قیل و قال با دو پای کودکانه جیم، فنگ دور میگشتم ز خانه هر مجال زیر باران میدویدم شادِ شاد می پریدم از سر جو همچو باد می شنیدم قصه ی چوپان و گرگ ( خوش به حال روستایی ساده بود ایلیاتی آمدم در یک غروب دلنشین گاوهای مش حسن هم، زاده بود ... اشتباهی آمدم ، پس می روم پخته بودم کال و نارس میروم قهر ِقهرم با تمام کائنات آمدم تنها و بی کس میروم میروم چون بی سرانجام آمدم شرم دارم چون که بی نام آمدم زود ایام جوانی رفت و لیک دیر فهمیدم که بس خام آمدم اینک خنده هایم خشک بر بالای دار چون اسیر تکه ای نان گشته ام چشم امید و طمع از من مدار آستارا پاییز۱۳۸۲
با سلام : دوست دارم اینجا تبدیل به یک "کارگاه نویسندگی" بشه تا بیشتر یاد بگیریم . منتظر ارسال مطالب - و شرکت شما در این کارگاه هستم . امیدوارم بتوانیم در کنار هم و برای درک بهتر دنیای نویسندگی گام برداریم .............. صد البته که من از شما دوستان نویسنده و صاحب نظر خواهم اموخت . طاهر
نويسنده کيست؟ بعضی میگويند انسان بايد از استعداد، و بلکه از موهبت الهی برخودار باشد تا داستان بنويسد. عدهای نيز بر اين باورند که نويسندگی نياز به يک جنم ويژه دارد. اما هر کس که میتواند چيزی بنويسد، لزوماً داستاننويس نيست. نويسنده کيست؟ مثلاً يک پيکرتراش کوه سنگ را دستمايهی کار خود میکند، اما نويسنده با هيچ مواجه است يعنی با کاغذ سفيد. بنابراين نوشتن داستان و رمان کار سادهای نيست. اينکه تو همهی بافتههای ذهنیات را با خود به پشت ميز بياوری ساده است، اما چهجوری آن را بر کاغذ منتقل کنی، سختی کار آغاز میشود. يک کاغذ سفيد، يک پنجره که بتوان تخيل را پرواز داد، يک مقدار علاقه، اندوختن تجربه زندگی، خواندن کتابهای داستان و نمونههای درجه يک ادبيات ايران و جهان، شرايط لازم نويسنده شدن است، اما کافی نيست. داستان خوب را چگونه بايد نوشت، زيرا موضوع بد وجود ندارد. اگر به اطراف خود نگاه کنيد، روزنامهها را ورق بزنيد، در همهی اتفاقات و حوادث و اخبار حتماً دستمايههايی برای يک داستان خوب وجود دارد. اما آيا هر داستانی که نوشته شد، میتواند در اين هياهوی توليد، خودی از خود نشان بدهد، وشانه به شانهی آثار هنری بزرگ بايستد؟ بله، موضوع بد وجود ندارد. فقط داستان خوب وجود دارد، و داستان بد درازای زمان، وجود خود را خود انکار میکند. مثلاً چقدر داستان و رمان خواندهايم که وقتی زمانی بعد به جلد کتاب نگاه میکنيم، چيزی يادمان نمیآيد، چقدر فيلم ديدهايم که بعدها وقتی به عکسی از آن فيلم برمیخوريم، يادمان نيست که موضوع فيلم چه بود. چقدر فيلمهای هاليوودی ديدهايم با هنرپيشههای معروف! چقدر کتابهای جنجالی خواندهايم که زمانی بعد هيچ چيزی از آن در ذهنمان نمانده، و برعکس، چه کسی میتواند "گربه در باران" همينگوی را از ياد ببرد؟ يا چطور ممکن است "بيگانه" کامو فراموش شود، و "ژرمينال" اميل زولا، و "رگتايم" دکتروف، و "ناطور دشت" سالينجر؟ داستان کوتاه اگر ساختار رمان را يک باغ تصور کنيم که معمولاً با بيل شکلش میدهند، داستان کوتاه يک باغچه است که با دست مرتب میشود. لازم است تا رمان را هم با دست بنويسیم. هرچند که اين، کاریست کشنده، اما کار دل را دست میکند. داستان کوتاه که در اوايل قرن نوزدهم يتيمی بی نام و نشان بود، به صورت متداولترين و مردمپسندترين قالب ادبيات داستانی وارد قرن بيستم شد. يکی از دلايل آن، علاوه بر تحولات صنعتی و احتماعی و فرهنگی، رواج فراوان نشريه و مجله در قرن بيستم بود. اين نشريهها به سبب خوی سرعتطلب خوانندگان خود، به متون کوتاه و تصاوير بسيار، و مطالبی که حوصلهی خوانندگان را سر نبرد، نياز وافر داشتند. بدين ترتيب، داستان کوتاه خوانندگان فراوان يافت و نياز بدان موجب افزايش کيفيت شد، و رفته رفته به مرحلهی تکامل رسيد، و سرانجام به صورت شاخهی ادبی و هنری مستقلی با امکانات بيانی مؤثر از حالات برون و درون انسان درآمد.» «همهی اينهايی که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟» «بله، دارد.» «بسيار خوب، حالا بگو ببينم به چه منظوری اين مهرهها را باز میکردی؟» «چيه؟» «اينقدر چيه چيه نکن. جواب سؤالم را بده؛ برای چی اين مهرهها را باز میکردی؟» دنيس با نگاهی زيرچشمی به سقف غرغر میکند: «اگر لازمش نداشتم که بازش نمیکردم!» «اين مهره را برای چه کاری لازم داشتی؟» «مهره؟ ما اين مهرهها را به قلاب ماهيگيری وزنه میکنيم.» «اين "ما" که میگويی کیها هستيد؟» «ما ديگر! همين مردم... يعنی دهاتیهای کليموفو.» «گوش کن اخوی! مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغهايی که دربارهی وزنه و قلاب ماهيگيری بههم میبافی، بی فايده است.» دنيس پلک میزند و زير لب میگويد: «من توی عمرم هيچوقت دروغ نگفتهام، آنوقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟... حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بی وزنه میشود ماهيگيری کرد؟ اگر طعمهی زنده يا کرم روی قلاب بگذاری، بدون وزنه که زير آب نمیرود، میرود؟...» «خب، پس میخواهی بگويی اين مهره را باز کردی که با آن وزنهی قلاب درست کنی، هان؟» «خب پس چی؟ پس میخواستم باهاش سهقاپ بازی کنم؟» «میتوانستی از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کنی... يا يک ميخ.» «سرب که همينجور توی کوچهها نريخته برداری. بايد براش پول بدهی. ميخ هم که به درد اين کار نمیخورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.» «خودش را میزند به کوچهی علی چپ! انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده! آخر کلهخر! تو نمیفهمی باز کردن مهره چه عواقبی دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج میشد و مردم زيادی کشته میشدند. تو باعث کشتار مردم میشدی.» «خدا نکند عاليجناب! کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگی کرديم بی آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم... گناهان ما را ببخش ای ملکهی آسمانها، و به ما رحم کن. شما چه حرفهايی میزنيد، عاليجناب!» «پس توخيال میکنی که قطار چطور از خط خارج میشود؟ کافی است دو سه تا از اين مهرهها را باز کنی تا قطار از خط خارج شود.» دنيس پوزخندی میزند و نگاهش را با ديرباوری به رييس دادگاه میدوزد: «عجب! سالهاست که ما اهالی اين ده، مهرهها را باز میکنيم، و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آنوقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف میزنيد؟ اگر ريلی را از جا کنده بوديم، يا الواری جلو قطار انداخته بوديم آنوقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هی هی... با يک مهره!» «سعی کن بفهمی که همين مهره ريل را به پايهها میبندد.» «ما اين را میفهميم قربان!... برای همين همهشان را باز نمیکنيم... چند تايی را میگذاريم باشد... ما گترهای و بیفکر کاری نمیکنيم... ما میفهميم چکار میکنيم.» .......................................................... «قصه: يک راه فرار برای رسيدن به آرزوهای ناکام است.»
قسمتی از یک عاشقانه
شعری از پگاه احمدی
بیات ِ تُرک عکس های تاریخی پُشت ، هوا هوا هوا نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد |
About![]()
طاهر جهانگیری Archivesبهمن 1387دی 1387 Links
هنر و مردم(کریم عظیمی ججین) |